محل تبلیغات شما



 خسته‌ام و حوصله‌ی حرف زدن با آدمها رو ندارم . 

خواستم بنویسم دایناسور سبز عزیزم، خسته‌ام و حوصله‌ی حرف زدن با آدمها را ندارم ، اما حتما برای بقیه‌اش منتظر حرفی هستی که دست‌کم کمی به تو مربوط باشد، 

هیچ چیز نیست، نقاشی را دوست دارم ، نقاشی تنها دلخوشی تک‌تک لحظه‌هایم است و استرس‌هایم تمام شده‌است و این روزها فقط در پی کشف هنر و نقاشی دنیایم را میگذرانم . حوصله‌ام وسط شگی روزهایم از همه بیشتر سر می‌رود و به روند گذر کردن سریع اوضاع فکر میکنم .

به تو که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که کمی میترسم ، کمی از بیشتر خاطره ساختن و سخت‌تر فراموش کردنشان، اما دلهره‌هایم تمام شده‌است ، انگار که خیالم راحت است که قرار نیست فراموششان کنم ، خیالم باز هم راحت است که دنبال احساسات تو نیستم و حتی وقت‌هایی که حوصله نداری را هم راحت‌تر درک میکنم و دیگر خودم را به در و دیوار نمیزنم که آخر پیامم را با تو کِش بدهم یااا اینکه برای پرسیدن سوال ساده‌ای از تو صدبار استخاره نمیکنم که این را بپرسم یا نه ! 

گمانم همه‌ی اینها خوب است و دست‌کم‌ کمک بیشتری به زندگیم کرده‌است .

اما سوالی که مدام تکرار و تکرار میشه اینه که چرا تمااام این روند اجتماعی بودن و این سخت نگرفتن و آسوده بودن و مسخره دیدن ترس‌هایم را با تو یاد گرفتم ! 

به تو فکر میکنم و بعد هم دوباره به نقاشی ، به تو فکر میکنم و به مامانم که عزیز‌‌ترین موجوده زندگیمه و بعدش دوباره به تو فکر میکنم و به خط‌هایی که بلد نیستم ببرمش توی پرسپکتیو و خوشحالم که نقاشیای دایناسوریم احتیاجی به پرسپکیتو ندارن و همونقدر ساده و حسی دوسشون دارم :")


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها